‏نمایش پست‌ها با برچسب Poem. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Poem. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

سراغم را نمی‌گیری
چه شد افتادم از چشمت؟
منم فانوس لبخندت
غرورت، گریه‌ات، خشمت
اسیرم، خسته‌ام، سیرم
مرا دریاب
می‌میرم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

احوال حالم را نپرس
من بی‌خبرم
خیلی وقت است
حوالی خانه‌ی تو گم شده است.

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

رابعه، پروین، فروغ
هر سه جوانمرگ!
کاش لااقل
شاعر خوبی بودم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

من اینجا بس دلم تنگ است...

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

چهارشنبه سوري

سور بي‌سور
بي‌آتش‌بازي چشم‌هاي تو.

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

نگاهت آتش است

تو كه چشمانت قهوه‌اي‌ست

مثل بيشتر آدم‌ها

چطور خورشيد مي‌شود نگاهت

و مرا آب مي‌كند؟

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

من گم‌شده‌ام

مرا

در آغوش خيالت

پيدا كن.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

من گم شده‌ام
چه زنده و چه مرده‌ام را
كاش در آغوش تو
پيدا كنند.

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‌كند

...حافظ...

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

آهسته سرت را بگذار روي شانه‌هاي من

مگذار بشكند

خيال در آغوش كشيدنت

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود
و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!
...قيصر امين‌پور...

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

دلم مي‌سوزد براي كمرم

كه دستان تو دورش نمي‌پيچد

خوش به حال آن دستاني كه

شال گردن تو مي‌شود.

دل هيچ كس برايم تنگ نمي‌شود

نه چشم‌هايت

نه لب‌هايت

و نه حتي گوش‌هايت براي صدايم

حالا خودت به انصاف بگو

چه اهميت دارد اگر

همه‌ي آدم‌هاي دنيا

عاشق من شوند؟

ديگر هرگز
نام تو را صدا نخواهم زد
خسته شده‌ام
از انعكاس صداي خودم
در كوهستان تنهايي.

ستاره‌هاي عزيز

ستاره‌هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي‌گيرد

ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟

...فروغ فرخزاد...

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

منظورم اين نيست
وقتي كه مي‌گويم:
"هيچ كس مرا دوست ندارد"
هيچ آدمي مرا دوست ندارد
منظورم اين است:
تويي كه همه كس من هستي
مرا دوست نداري.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

تو بخند

بخند...

ديدي؟

بهار مي‌شود.

نشان به اين نشان

رگبار توي چشمانم.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

تا دل هرزه‌گرد من رفت به چين زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كند

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم