روزنوشت و دلنوشتهای یه نقطهای
تو كه چشمانت قهوهايست
مثل بيشتر آدمها
چطور خورشيد ميشود نگاهت
و مرا آب ميكند؟
من گمشدهام
مرا
در آغوش خيالت
پيدا كن.
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نميكند
...حافظ...
آهسته سرت را بگذار روي شانههاي من
مگذار بشكند
خيال در آغوش كشيدنت
دلم ميسوزد براي كمرم
كه دستان تو دورش نميپيچد
خوش به حال آن دستاني كه
شال گردن تو ميشود.
دل هيچ كس برايم تنگ نميشود
نه چشمهايت
نه لبهايت
و نه حتي گوشهايت براي صدايم
حالا خودت به انصاف بگو
چه اهميت دارد اگر
همهي آدمهاي دنيا
عاشق من شوند؟
ستارههاي عزيز
ستارههاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه ميشود به سورههاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
...فروغ فرخزاد...
تو بخند
بخند...
ديدي؟
بهار ميشود.
نشان به اين نشان
رگبار توي چشمانم.
تا دل هرزهگرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند