جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

دلم خسته‌اشه

دلم کوچولوه . قد یه فندق . هیچ‌چیز توش جا نمی‌شه . چون همه چی توشه واسه هیچی جا نیست . به خاطر همین یه روز مهربونه یه روز بدجنسه . یه روز عاشقه یه روز دوسته یه روز دشمنه . یه روز برفه یه روز آبه یه روز یخه . دلم اِنقـَد کوچولوه که وقتی یه دونه غبار می‌ره توش می‌خواد بترکه . آخی !‌ طفلکی دسِ خودش نیست که اِنقــَد کوچولوه . در عوض دیواراش رنگارانه . عینه شمال می‌مونه . یه جاش رنگه کوه یه جاش رنگ دریا یه جاش رنگ جنگل یه جاش رنگه برف . انگاری همه‌ی رنگای دنیا رو پاشیدن به در و دیوارش . رنگی رنگیه . هر کدوم از رنگا نشونه‌ی یه چیزیه . یکیش آرزو ، یکیش رویا ، یکیش عشق ، یکیش اسب ... اوئـَه ! اگه بخوام همشُ بگم که نمی‌شه . اما چه فایده ؟ اینا فقط طرحای رو دیوارن . تو خودش که هیچی نیست . هیچی . انگاری دل من از تو جعبه ماژیک بچگیام اومده بیرون و همونجوری مونده . اِنقــَد همونجوری مونده که رنگای رو دیوارش دارن می‌ترکن . بعضی جاهاش ریخته . یه دس نقاشی نو می‌خواد . ولی نمی‌شه . آخه من چه جوری این‌همه رنگُ بـِکـَنم و به جاش رنگ نو بزنم ؟ اصـَن چه رنگی بزنم ؟ دلم خسته شده . طفلکی خسته‌اشه . دلش می‌خواد بزرگ بشه . دلش می‌خواد همه چی توش جا بشه . رنگ نو می‌خواد . ولی این‌قد رنگای قدیمی‌اش رو دوس داره که نمی‌ذاره عوضش کنم . دلم هم کوچولوه ، هم رنگارنگه ، هم خل و چله ! انگاری تو باغ نیست . هیچی حالیش نیست . نه بلده ناز کنه ، نه بلده قهر کنه ، نه بلده خودشُ لوس کنه . اصلا بلد نیست تغییر دکوراسیون بده . بابا آخه یه دست مبلی ... ویترینی ... چیزی ! دل من مونده یه جای دور تاریخ . به خاطر همین رنگارنگ شده ، خل شده ، کوچولو شده و خسته‌اشه !

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

برو به جهنم

یه وبلاگ دیگه هم داشتم . با اسم واقعی خودم . در مورد چیزایی که یه زمانی دوست داشتم می‌نوشتم . ازش متنفر بودم . متنفر بودم . الان حذفش کردم .

تاریخ ایجاد :٢۱ آبان ۱۳۸٦
مدت فعالیت : 738 روز و 3 ساعت و 42 دقیقه
تعداد یادداشتها: 21 یادداشت
تعداد نظرات: 638 نظر

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

جانم عمه ؟

توی تاکسی کنار دختر نسبتا خوشگلی که کلاه مسخره‌ای به سر دارد ؛ نشسته‌ام . موبایلش زنگ می‌خورد . صدای نازکی از آن طرف خط می‌گوید : عمه !
دخترک که صدای قشنگی دارد می‌گوید : جانم عمه ؟
پاسخش مثل پتک می‌خورد توی سر من ! من هیچ‌وقت عمه نخواهم شد . دلم می‌خواهد عمه بشوم و برادرزاده‌ام به من زنگ بزند . وقتی بگوید : عمه ! من بگویم : جانم عمه ؟ خیلی دلم می‌خواهد من بگویند : عمه !
من خاله خواهم شد . مثل الان که خاله‌ی الکی بچه‌های دوست و آشنا هستم . ولی حال نمی‌دهد ! اصلا فکرش را بکن یکی به آدم بگوید : خاله ! آدم بگوید : جانم خاله ؟ نه ! نمی‌شود خوش‌آهنگ نیست .
هر چند عمه از منفورترین و چیز شده‌ترین چهره‌های تاریخ است ؛ دلم می‌خواهد عمه شوم .
پی‌نوشت : راه نیفتین به من بگین عمه‌ها ! عمه الکی خوشم نمیاد .

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

خط قرمز

همین الان جواب اون امتحان مزخرف اومد .
جلوی اسمم با رنگ قرمز نوشته شده بود : قبول !

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

Mark all as read

گودر عزیزم !
منُ ببخش ! این‌قدر خوابم میاد که دارم بی‌هوش می‌شم .

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

Ring my bells

گاهی سر در می‌آورد . از سـ‌ ـ‍ینه‌هایم شروع می‌شود و تمام تنم را می‌گیرد . چند روز پیش از توی عکسی که فیلسوف فرستاد آمد . فیلسوف پرسید : چی شد ؟ گفتم : هیچی نپرس ! گاهی از رینگ مای بلس انریکو می‌آید . الان از توی گودر آمد . اینجاست . در من . می‌خواهم بنویسمش یا بـِکشمش . ولی قلمم روی کاغذ خشک می‌شود و انگشتانم رو کیبورد . قابل گفتن نیست . چطور می‌شود آتش درون را کشید ؟ من نمی‌دانم این چه حسی است . اگر فقط ذهنیت است چرا به جای ذهنم توی همه‌ی تنم می‌چرخد ؟ اشک‌هایم می‌ریزد . گاهی می‌روم و صورتم را لای سـ ـینه‌های نرم مادرم پنهان می‌کنم و اشک می‌ریزم . مثل نوستالژی است ولی بدتر . خیلی بدتر . نمی‌دانم این چه حس بدی‌است که اینقدر عاشقانه دوستش دارم . اینقدر دوستش دارم که می‌روم عکسی را که فیلسوف فرستاده نگاه می‌کنم . می‌روم و آهنگ گوش می‌کنم . با این که می‌دانم وقتی بیاید تا ساعت‌ها روزگارم را سیاه می‌کند . با این که می‌ترسم بیاید . وقتی می‌آید دلم می‌خواهد خودم را به در و دیوار بکوبانم . دلم می‌خواهد موهایم را بکنم . شاید رویایم یک تکه از آن باشد ولی نمی‌دانم ... نمی‌دانم خودش چیست . نمی‌دانم چیست .
منتظرم قرصی که خوردم اثر کند . رو تختی‌ام را کنار زده‌ام . کتابم را روی تخت گذاشته‌ام . منتظرم اثر کند تا من کتاب به دست بخوابم و فردا نگران باشم که کی دوباره می‌آید .

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

من و مـَردم

سان واکر چیزی گفت . گفت : در رویای من مرد خانه نداریم ! مردها می‌آیند و می‌روند . من این موضوع را نمی‌دانستم . ولی این موضوع وجود داشت . همیشه وجود داشت . حتی آن وقتی که سه نقطه‌ای بود ؛ در مزرعه‌ی من زندگی نمی‌کرد . او در ذهن من مزرعه‌ی خودش را داشت . می‌آمد و می‌رفت . شاید شب پیش من می‌خوابید ولی میهمان بود و میهمان ویکی دو روز است !‌ در رویاهای من جا برای عشق است ؛ برای عشق‌بازی هست ؛ برای دوست و میهمان هست ولی برای مرد خانه‌ام نیست . من مرد خانه ندارم . من همیشه حس می‌کردم یک روســپـ‍‌ـی وحشی‌ام که دلم می‌خواهد عشق را مثل یک گربه تجربه کنم . نمی‌دانستم چرا ! حالا فهمیدم . من مرد خانه نمی‌خواهم . مرد من شب‌ها باید برود و به یاد من بالشش را بغل کند و من در آغوش عروسکم خواب او را ببینم . مرد من تنها گاهی عاشقانه مرا در آغوش می‌کشد و مانند یک گربه عشق‌بازی می‌کند .
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه‌ی قدرت را تایید می‌کند
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه‌ی سالم
در عمق یک جزیره‌ی نامسکون
او پاک می‌کند
با پاره‌های خیمه‌ی مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی ، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او مردی‌ست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی .
...فروغ فرخزاد...

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

My dream

دلم می‌خواهد یک مزرعه‌ی بزرگ داشته باشم . یک مزرعه با یک خانه‌ی ویلایی وسطش . دور مزرعه را حصار چوبی بکشم و پشت ‌خانه‌ام گندم بکارم . مزرعه‌ای پر از تپه‌های سر سبز که اسب‌ها و گاوهایم توی آن بچرند . هر روز صبح شلوار پیشبندی بپوشم و موهایم را زیر کلاه حصیری پنهان کنم و برای مرغ و خروس‌هایم دانه بپاشم .سوار تراکتورم شوم و گندم‌ها را درو کنم و با کارگرها بگویم و بخندم . وقتی هم که همسایه را در مزرعه‌اش مشغول درو کردن ببینم کلاهم را بردارم و تکان بدهم . دلم می‌خواهد وقتی کارهای مزرعه تمام شد اسب‌ها و گاوهایم را به آغل ببرم . یک سبد سیب بچینم و روی میز چوبی آشپزخانه کیک چهار تخم مرغی درست کنم و برای همسایه بفرستم .
دوست دارم زمستان‌ها توی خانه‌ام کنار شومینه روی زمین بنشینم و از پنجره‌ی بزرگش بارش یک‌ریز برف را تماشا کنم . دوست دارم همانطور که گیلاس شرابم را به لب‌هایم نزدیک می‌کنم چشمانم بین کتاب و شعله‌های آتش و بارش برف درگیر باشد و نتواند یکی را انتخاب کند . دوست دارم صدای زوزه‌ی گرگ‌ها را از جنگل‌های اطراف بشنوم و نگران باشم نکند روباه‌ها سراغ مرغ و خروس‌هایم بیایند . دوست دارم به همسایه‌‌ی خوشتیپم کنم که تابستان‌ها برایش کلاهم رابرایش تکان می‌دادم و کیک چهار تخم مرغی می‌فرستادم و نیز در جواب مرا به یک گیلاس شراب سرخ و رقص در هوای آزاد میهمان می‌کرد .