۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سهشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه
من و داستان
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه
۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
اعتراف
به احمقانهترین شکل ممکن دوستت دارم. یک جور عجیبی که برای خودم هم قابل درک نیست. تو برایم مثل استوره، مثل شعر مثل یک خیال دور کودکانهای. گیرم که در تمام لحظههایم وجودت را، عشقت را انکار کنم. اما تو از خوابهایم سر در میآوری. از جایی میآیی که هیچ انتظارش را نداشتم. باید اعتراف کنم که تمام ذرات وجودم تو را میخواهد. هر چقدر که دورتر میشوی بیشتر میخواهمت. هر چند مدتهاست ندیدمت. صدایت، لحن حرف زدنت نگاهت از خیالم بیرون نمیرود. هر چه میبینم مرا یاد تو میاندازد. انکارت فایدهای ندارد. تو بیخیال، تو بیخبر، تو دور. انکار فایدهای ندارد. دوستت دارم.
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
چه کار کنم؟؟؟
گیج و سرگردانم این روزها.
استاد ادبیات آخر کلاس به من میگوید: اگه تا آخر ترم سر کلاس نیای بازم بهت بیست میدم. ولی حیفه تو اینجا بمونی. باید ادبیات بخونی. میگویم: ادبیات تربیت معلم و بینالمللی قزوین و دانشگاه گیلان قبول شدم. ادبیات تهران قبول نشدم در حالی که بومیهای تهران با رتبههای بدتر از من قبول شدن. میگوید: تربیت معلم دانشگاه خیلی خوبیه. خودم لیسانس اونجا بودم. برو. تو از اونایی هستی که میتونی ادبیات فارسی رو متحول کنی. میتونی یه پدیده بشی. از ادبیات دانشگاه تهران چیزی نمونده. فقط شفیعی کدکنی. بقیه هیچن.
دلم میلرزد. رشتهام را دوست دارم. خیلی دوست دارم. دانشگاه تهران را دوست دارم. استاد ادبیات میگوید: اگر ادبیات نخونی هم پیشرفتت رو تو ادبیات میکنی. ولی تحصیلات آکادمیک یه چیز دیگه است. میگوید: فک میکنی تو ادبیاتیا چن نفر مثه تو باشن؟ بیشترشون اومدن ادبیات که یه چیزی قبول شده باشن. اگه خواستی بری تربیت معلم من همه جوره در خدمتتم.
گیج و سرگردان فکر میکنم چه کار کنم؟ برای من، در سن و سال من، دیر است که از این شاخه به آن شاخه بپرم. نه میتوانم از علوم اجتماعی که اینقدر متنوع و شیرین است و دانشگاه تهران که شبیه یک رویاست دل بکنم، نه میتوانم بیخیال ادبیات بشوم.
نمیدانم چه کار کنم؟ نمیدانم...
۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه
پاييز
پاييز كه ميشود آدم دلش ميخواهد دست يكي را بگيرد و هي راه برود. پاييز كه ميشود آدم دلش ميخواهد پالتو بپوشد و باز هم بلزرد و يكي را بغل كند. پاييز كه ميشود آدم دلش ميخواهد با يكي بنشيند توي كافه و بارش باران را ببيند. پاييز كه ميشود آدم دلش ميخواهد به جز خودش يكي ديگر هم شريك بعد از ظهرهاي لوس و بيمزهي پاييزياش باشد.