‏نمایش پست‌ها با برچسب My idea. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب My idea. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

من یک دختر بیست و شش ساله‌ی عن آشغالم که از ذره ذره‌ی زندگی‌اش متنفر است. دختری که با این سن و سال هنوز نمی‌داند چه می‌خواهد و چه باید بکند و بدتر از آن به حد جنون از برنامه ریختن و کسانی که می‌دانند چه می‌خواهند متنفر است. دختری که خیلی خر است و مدام باعث آزار کسانی که صادقانه دوستش دارد می‌شود و عادت دارد به زندگی خودش و دیگران بریند. دختری با تجربه‌های تخمی و خاطراتی که یادآوری‌اشان لحظه به لحظه زندگی‌اش را بیشتر به فاک عظما می‌دهد. دختری که پدر و مادر و خواهرش و حتی خود عنش دوست دارند ازدواج کند ولی واقعن نمی‌تواند کسی را که به دردش بخورد پیدا کند و هر وقت قضیه‌ی ازدواجش جدی می‌شود من اسب رم کرده فرار می‌کند. دختری که کثافت تمام درز و دالان‌های زندگی‌اش را گرفته است و از زمین و آسمان برایش کیر می‌بارد. دختری که شغل مزخرف روی اعصابی دارد و از شغلی که همه‌ی عمر آرزو داشت داشته باشد تجربه‌ی خوبی ندارد. دختری که فکر می‌کند در سی سالگی می‌میرد ولی حوصله‌ی صبر کردن تا آن موقع را ندارد. دختری انگیزه‌ی کافی برای خودکشی ندارد و البته از مرگ می‌ترسد. دختری که دیگر خسته شده. حالش از همه چیز بهم می‌خورد. از آدم‌های انرژی مثبت و زندگی زیباست و برو پیش روانپزشک و این‌ها بیزار است. دختری که دیگر از آرزو داشتن می‌ترسد. دختری که همه‌ی زندگی‌اش مجازی شده. دختری که بهتر است همین حالا که دارد این را تایپ می‌کند برود و بمیرد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

سخته ولی باور کنید هستن هنوز آدمایی که با یه عالمه ادعای باهوشی و باسوادی و روشنفکری و اینا فک می‌کنن رمان خوندن کار مزخرفیه و می‌گن: چرا باید رمان بخونیم؟

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

یک روز ‌می‌روم روی قله‌ی یک کوه زندگی ‌می‌کنم. شب‌ها از آن بالابالاها شهر را نگاه ‌می‌کنم و چراغ‌ خانه‌ها را که یکی یکی روشن می‌شوند. آن پایین حتمن آدم‌هایی از پنجره‌ی خانه‌هایشان چراغ روشن خانه‌ی مرا روی کوه می‌بینند و می‌‌گویند: فکر کنم کسی تک و تنها آن بالا زندگی می‌کند. یعنی او کیست؟ من هم به خود می‌گویم: یعنی کسی هست که هر شب چراغ روشن خانه‌ی مرا تماشا کند؟
آخرش یک روز می‌آیم. مثل همیشه. و تو مثل همیشه با لبخند می‌گویی: چه خبر؟ و من دلم را می‌زنم به دریا. می‌گویم: یک خبر کهنه ولی تو نمی‌دانی. تو کنجکاو نگاهم می‌کنی. من می‌گویم: "دوستت دارم." تو می‌خندی. تو می‌روی. تو گم می‌شوی. مثل بیشتر لیلی‌ها که گم می‌شوند. مثل لیلی‌های دیگر که می‌روند پیش کس دیگری. تو هم می‌روی. مثل همیشه. و من این بار می‌میرم.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

چند وقت است که نقاشی نکشیده‌ام؟ دلم برای بوی رنگ روغن تنگ شده است. برای پاستل گچی که تمام زندگی‌ام را رنگی کند. برای صدای قرچ قرچ کنته روی کاغذ دلم لک زده است. برای کشیدن دنیاهای رنگی که فرسنگ‌ها با زندگی‌ام فاصله دارند. دلم پر می‌کشد برای محو شدن، برای گم کردن زمان. برای این که این روزهای زرد بمیرند. برای این‌که به جای کابوس‌هایم خواب نقاشی ببینم، خواب نقاش شدن، خواب رنگی، خواب‌های رنگارنگ.

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:
سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

من حاضرم تيكه تيكه بشم ولي هيچ‌وخ ورزش نكنم. لطفن اصرار نفرماييد. من از ورزش كردن بيزارم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

هيچ‌وخ نتونستم سن بيشتر از سي سالو واسه خودم متصور شم. هميشه فكر مي‌كنم تو سي سالگي مي‌ميرم. يني اصن نمي‌تونم قبول كنم كه بيشتر از سي سال داشته باشم. منتظرم كه چار پن سال ديگه بميرم. بعد همه‌اش مي‌ترسم تصوراتم اشتباه باشه. بيشتر از سي سالم بشه. خيلي بد مي‌شه اون وخ.‏

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

من و داستان

بعد از داستان نوشتن حس خوبي دارم. يعني هر بار كه يك داستان مي‌نويسم حس آرامش عجيبي همه‌ي وجودم را مي‌گيرد. مهربان مي‌شوم. با همه خوب صحبت مي‌كنم. اين حس تا دوباره خواندن داستان ادامه دارد. وقتي كه مي‌خواهم داستانم را ويرايش كنم همه‌ي وجودم پر از نفرت مي‌شود. حس مي‌كنم چرت و پرت نوشته‌ام. مدام نگرانم. از نوشته‌ام بيزار مي‌شوم. حالم بد مي‌شود. عصبي و بداخلاق و بي‌حوصله، سه چهار بار داستانم را مي‌خوانم و اديت مي‌كنم. اين حس هم تا وقتي كه داستانم را بدهم كسي بخواند ادامه دارد. يعني نه براي اين‌كه بگويند: به به و چه چه و اين حرف‌ها! بارها شده داستان‌هايم را فرو كرده‌اند در چاه فاضلاب و بيرون آورده‌اند. فقط يك جور عجيبي است. بايد كسي بخواند تا من خيالم راحت شود. بارها با فيلسوف در مورد اين ميل عجيب خوانده شدن حرف زده‌ايم. ميل عجيبي‌است واقعن.
مشكل ديگر اين است. استادم پيشنهاد داده است كه داستان‌هايم را جمع كنم تا مرا به ناشرش معرفي كند. ناشر نسبتن معتبري است. علاقه‌ي عجيبي دارد به چاپ داستان جوجه‌نويسنده‌ها. البته استادم جوجه‌نويسنده نيست. كلي كتاب دارد و كلي هم جايزه‌ي ادبي برده است. مرا به نشر آموت هم معرفي كرد. آقاي عليخاني مي‌گويد: رمان بنويس. ولي من نمي‌توانم. پارسال داشتم يك داستان بلند مي‌نوشتم. من مي‌نوشتم و فيلسوف بلافاصله اديتش مي‌كرد. ولي وسط‌هايش واژه كم آوردم. حس مي‌كردم هر جمله‌اي كه مي‌نويسم تكراري است. حالم بهم مي‌خورد. نصف و نيمه ولش كردم. نابودش كردم. فكر كنم فيلسوف هنوز آن جسد نيمه‌جان را نگه داشته است. مشكل من رمان نوشتن است. من پاي داستان كوتاهم. نمي‌توانم طولاني بنويسم. رمان كه ديگر جاي خود دارد. يك بار يكي از منتقدهاي كلاسمان گفت: با اين زبان داستان‌نويسي مي‌تواني به راحتي رمان هم بنويسي! ولي من نمي‌توانم. گمان مي‌كنم مشكل از وبلاگ باشد. به كوتاه‌نويسي عادت كرده‌ام.
چند وقت پيش علي و محسن و محمد داشتند در مورد اين‌كه بروند با هم خانه مجردي بگيرند حرف مي‌زدند. بعد از من و سپيده پرسيدند: كدامتان آشپزي بلديد؟ من گفتم: من. علي رو به محسن گفت: نه. ولش كن. اين نويسنده است. به درد نمي‌خورد. هي مي‌خواهد بنشيند و بنويسد و بخواند. زن بايد خانه‌دار باشد! هر چند من و سپيده بهشان حمله كرديم ولي اين نام نويسنده خيلي كيف داد. تا آن روز اين نام را نسبت به خودم نشنيده بودم. يك بار هم گفتم: نمي‌دانم چرا با وجود اين‌ سيگارهاي خوب من از بهمن كوچك خوشم مي‌آيد؟ علي گفت: چون نويسنده‌اي. گفتم: مگر نويسنده‌ها بهمن كوچك دوست دارند؟ گفت: بله.

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

از قضا (1)

مطمئنم يكي هس كه خيلي منو دوس خواهد داشت از قضا منم خيلي دوسش خواهم داشت.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

مديريت كار فاشيستاست. حالا ببين من كي بهت گفتم.

مي‌خواستم به اونايي كه آخر آي‌دي‌هاشون مي‌ذارن "جي‌جي و جوجو و جيگر و عسل و ناناز و خانوم و آقا" و اين جور چيزا بگم: آخه شما چرا؟ شما كه هنوز جَوونيد. شما ديگه چرا؟

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

اين‌كه مي‌فرمايد: "بود كه قرعه‌ي دولت به نام ما افتد" اين جناب "بود" خيلي مهمه. خيلي خيلي مهمه. دقت فرماييد لطفن.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

لطفن يكي مرا ناگهاني ببوسد. نيازمندم.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

لطفن مرا محکم ببوسید. نیازمندم.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

اعتراف

به احمقانه‌ترین شکل ممکن دوستت دارم. یک جور عجیبی که برای خودم هم قابل درک نیست. تو برایم مثل استوره، مثل شعر مثل یک خیال دور کودکانه‌ای. گیرم که در تمام لحظه‌هایم وجودت را، عشقت را انکار کنم. اما تو از خواب‌هایم سر در می‌آوری. از جایی می‌آیی که هیچ انتظارش را نداشتم. باید اعتراف کنم که تمام ذرات وجودم تو را می‌خواهد. هر چقدر که دورتر می‌شوی بیشتر می‌خواهمت. هر چند مدت‌هاست ندیدمت. صدایت، لحن حرف زدنت نگاهت از خیالم بیرون نمی‌رود. هر چه می‌بینم مرا یاد تو می‌اندازد. انکارت فایده‌ای ندارد. تو بی‌خیال، تو بی‌خبر، تو دور. انکار فایده‌ای ندارد. دوستت دارم.

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

من فقط طهران رو دوس دارم.

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

چه کار کنم؟؟؟

گیج و سرگردانم این روزها.

استاد ادبیات آخر کلاس به من می‌گوید: اگه تا آخر ترم سر کلاس نیای بازم بهت بیست می‌دم. ولی حیفه تو این‌جا بمونی. باید ادبیات بخونی. می‌گویم: ادبیات تربیت معلم و بین‌المللی قزوین و دانشگاه گیلان قبول شدم. ادبیات تهران قبول نشدم در حالی که بومی‌های تهران با رتبه‌های بدتر از من قبول شدن. می‌گوید: تربیت معلم دانشگاه خیلی خوبیه. خودم لیسانس اونجا بودم. برو. تو از اونایی هستی که می‌تونی ادبیات فارسی رو متحول کنی. می‌تونی یه پدیده بشی. از ادبیات دانشگاه تهران چیزی نمونده. فقط شفیعی کدکنی. بقیه هیچن.

دلم می‌لرزد. رشته‌ام را دوست دارم. خیلی دوست دارم. دانشگاه تهران را دوست دارم. استاد ادبیات می‌گوید: اگر ادبیات نخونی هم پیشرفتت رو تو ادبیات می‌کنی. ولی تحصیلات آکادمیک یه چیز دیگه است. می‌گوید: فک می‌کنی تو ادبیاتیا چن نفر مثه تو باشن؟ بیشترشون اومدن ادبیات که یه چیزی قبول شده باشن. اگه خواستی بری تربیت معلم من همه جوره در خدمتتم.

گیج و سرگردان فکر می‌کنم چه کار کنم؟ برای من، در سن و سال من، دیر است که از این شاخه به آن شاخه بپرم. نه می‌توانم از علوم اجتماعی که این‌قدر متنوع و شیرین است و دانشگاه تهران که شبیه یک رویاست دل بکنم، نه می‌توانم بی‌خیال ادبیات بشوم.

نمی‌دانم چه کار کنم؟ نمی‌دانم...

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

پاييز

پاييز كه مي‌شود آدم دلش مي‌خواهد دست يكي را بگيرد و هي راه برود. پاييز كه مي‌شود آدم دلش مي‌خواهد پالتو بپوشد و باز هم بلزرد و يكي را بغل كند. پاييز كه مي‌شود آدم دلش مي‌خواهد با يكي بنشيند توي كافه و بارش باران را ببيند. پاييز كه مي‌شود آدم دلش مي‌خواهد به جز خودش يكي ديگر هم شريك بعد از ظهرهاي لوس و بي‌مزه‌ي پاييزي‌اش باشد.