‏نمایش پست‌ها با برچسب for you. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب for you. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

‌آن تابستان آشغال 88 را یادت می‌آید؟ یادت است یک بار هشت ساعت تمام، بدون وقفه چس ناله کردیم؟ همان موقع‌ها بود که سه نقطه‌ای بر من ریده بوده و رفته بود. من گیج بودم و از همه چیز می‌ترسیدم. من شکسته بودم. تو تمام کینه‌ی مرا گوش کردی. اگر تو نبودی من زیر این همه لجن دفن می‌شدم.
نمی‌دانم تا کی باید ادامه بدهم. شاید اگر تو نبودی من نمی‌توانستم تا همین جا هم بیایم. خیلی آشغال است همه چیز. وقتی تو می‌پرسی: "اوضاعت حالا چطوره؟" واقعن نمی‌دانم چه بگویم. دیگر خسته شدم از بس چس ناله کردم و از زمین و آسمان ایراد گرفتم. خجالت می‌کشم از تو که با حوصله گوش می‌دهی. فیلسوف عزیزم! باید همین چند تا کار آخری را که گفتی انجام دهم. اما می‌ترسم راستی راستی به آخر خط برسم. یعنی این انفعال تمام می‌شود؟
من کجا ایستاده‌ام فیلسوف؟ یک قدم مانده به آخر دنیا؟ کی فرو می‌ریزم؟
یادم است یک شب گفتی که حالت خیلی بد است. گفتی می‌ترسی همه را، حتی مرا، از زندگی‌ات حذف کنی. من می‌دانستم طاقت این را ندارم. این ترس از همان شب تا همین حالا در ذهنم هست. حتی آن لحظه که تکیه داده بودی به اپن و من تکیه به تو داده بودم و تو ناگهان بغلم کردی می‌ترسیدم. ترسی که هیچ وقت واقعی نشد. نگرانی‌ات را که بی غل و غش بود دوست داشتم.
فیلسوف عزیزم! از این که هنوز هستی، هنوز دوست منی، هنوز می‌توانم خصوصی‌ترین فکرهایم را بی‌ترس به تو بگویم ممنونم. می‌دانم واژه‌ی کمی است. اما ممنونم.

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

تنها سهم حقیقی من از تو اینه:
فقط می‌خوام تو خوشحال باشی.

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

آخرش یک روز می‌آیم. مثل همیشه. و تو مثل همیشه با لبخند می‌گویی: چه خبر؟ و من دلم را می‌زنم به دریا. می‌گویم: یک خبر کهنه ولی تو نمی‌دانی. تو کنجکاو نگاهم می‌کنی. من می‌گویم: "دوستت دارم." تو می‌خندی. تو می‌روی. تو گم می‌شوی. مثل بیشتر لیلی‌ها که گم می‌شوند. مثل لیلی‌های دیگر که می‌روند پیش کس دیگری. تو هم می‌روی. مثل همیشه. و من این بار می‌میرم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

مي‌داني عزيزكم. اميد يك رشته‌ي دراز و سست و به دردنخور است كه يك سرش به قلب آرزوهاي تو بند است معلوم نيست آن سرديگرش به كجا بند مي‌شود. اميد بدترين دردي است كه آدم مي‌تواند به چنگالش گرفتار شود. من مدت‌هاست كه ديگر اين طناب مسخره را از وسط روزگارم پاره كرده‌ام. اميد به هيچ دردي نمي‌خورد. عزيزكم! ولي دور انداختنش خيلي درد دارد. اين رشته‌ي مزخرف آن‌قدر دور زندگي آدم‌ها مي‌پيچد كه جزئي گوشت و خونشان مي‌شود. اما عزيزكم! بايد با حقيقت كنار آمد. اميد را ببر و بيندازش دور. هر چه بيشتر بماند تنگ‌تر خفه‌ات خواهد كرد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

از خواب‌هايم سر در مي‌آوري. هر از گاهي. آن وقت‌هايي كه فكر مي‌كنم ديگر نيستي توي زندگي‌ام. مي‌آيي. مثل هميشه مغشوش، مضطرب. مثل هميشه دنبال تمامي حس من براي در آغوش كشيدنت. هنوز يادم است. سنگيني‌ات را روي شانه‌ي من انداخته بودي و من با تمام ناتواني‌ام مي‌خواستم راهت ببرم. آن طور مي‌آيي كه تمام وجود مرا به ترس مي‌كشاني و اضطراب. نگرانت مي‌شوم.
وقتي بيدار مي‌شوم سنگيني بار اين پريشاني روي شانه‌هايم است. هنوز هم اين‌جاست. روي شانه‌هايم و توي دلم.

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

تو نيستي عكست همه جا مي‌افتد.
تو نيستي همه عطر تو را مي‌زنند.
تو نيستي همه‌ي آدم‌ها شبيه تو شده‌اند.

تو نيستي هر كه حرف مي‌زند مرا ياد تو مي‌اندازد.

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

وقتی که تو زیر بارانی

وقتی که من صد بار بیشتر عاشقت هستم.

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

د

تو را نگاه می‌کنم که لبخند می‌زنی و با چشمان صورتی‌ات به من خیره می‌شوی. و من در آغوش بزرگت گم می‌شوم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توأم سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شادي‌ام بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستي‌ام زآلودگي‌ها كرده پاك

...فروغ فرخزاد...

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

براي تو

تو آمدي ز دورها و ز دورها
ز سرزمين عطر و نورها
نشانده‌اي مرا كنون به زورقي
ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر و شورها
دگر مرا رها مكن
مرا از اين ستاره‌ها جدا مكن
...فروغ فرخزاد...

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

د.ا

هر چقدر که فکر می‌کنم، هر چقدر که می‌سنجم و مقایسه می‌کنم می‌بینم تو یک چیز دیگری. از وقتی که فهمیدم و دانستم تو را خواستم. خواستم و نخواستم. خواستم و نداستم که می‌خواهم. خواستن تو، داشتن تو مثل یک زنجیر دراز مرا از من می‌گیرد و به انتهای باغ رویاها می‌کشاند. من با تو مست می‌شوم. گاهی حس می‌کنم تمام سلول‌های بدنم با خصوصیاتی کاملن جسمی و نه روحی تو را می‌خواهند. خواستن تو فقط خیال نیست. فقط رویا نیست. این جسم است که همراه خیال درگیر تو می‌شود. خاطره‌ی چشمان صورتی تو توی قبلم عکس حسرت می‌کشد. از من نخواه و انتظار نداشته باش حتی اگر رفتم، اگر تو را نداشتم، دیگری را به قدر تو و به اندازه‌ی تو دوست بدارم.

برای تو

آن‌چنان آلوده‌است
عشق غمناکم از بیم زوال
که همه زندگی‌ام می‌لرزد
چون تو را می‌نگرم
مثل این‌است که از پنجره‌ای
تکدرختم را سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می‌نگرم
مثل این‌است که تصویری را
روی جریان‌های مغشوش آب روان می‌نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
...فروغ فرخزاد...

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

این همه موضوع برای خواب دیدن. چرا همیشه تو به خوابم می‌آیی؟

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

ا.ت

لبه‌ی دره‌ی زندگی‌ام ایستاده‌ام. فقط یک هـُل آرام، یک نسیم کوچک لازم است تا مرا ته دره پرتاب کند. چشمم به راه توست که بیایی و دستم را بگیری. از میان تمامی این یأس‌ها و غصه‌ها بیایی و نجاتم دهی. هیچ‌چیز دیگری حتی ذره‌ای امید و انگیزه در من برنمی‌انگیزد. هیچ‌چیز را نمی‌خواهم مگر تو. دیگر نفس‌هایم را هم فقط برای تو می‌کشم. انصاف نیست که تو را نداشته باشم. هیچ سهمی در شادی‌هایی که دیگران می‌گویند نداشته‌ام. می‌دانم تو سهم منی. از من دور نشو. با من بمان.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

انگار کمی امید ته دلم جا خوش کرده است. انگار امید، این امید لعنتی نمی‌خواهد بگذارد رویای داشتن تو بمیرد. این امید دروغگوی لعنتی!

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

دلم می‌خواد به همه بگم اسمت رو نیارن. هیشکی اسمت رو نیاره. دلم می‌خواد اسمت رو از همه جا پاک کنم. از همه‌ی نوشته‌ها، از همه‌ی کتابا. از همه جا.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

ز.ا.ف

چرا تو اینقدر قشنگی؟