‏نمایش پست‌ها با برچسب daily. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب daily. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

کم سیگار می‌کشم. نه این که عمدی باشد. سیگار گران شده است. خیلی گران. سیگار 1800 تومانی همیشگی من، شده 3000 تومان. رجوع کرده‌ام به بهمن کوچک‌های قدیمی‌ام. اما سنگین است. ریه‌ را داغان می‌کند. نفس کم دارم. توی کلاس ورزش نفس کم می‌آورم. در عوض کلی خلط دارم. به خاطر سیگار کنت است. گاهی که طعم بهمن حالم را خراب می‌کند، کنت می‌کشم. بیشتر از این و آن می‌گیرم.
توی کلاس ورزش خیس عرق هم می‌شوم. مربی می‌گوید: خیلی خوب است. سموم بدنت دفع می‌شوند. من از همه لاغرترم. من که روزگاری از همه چاق‌تر بودم. دیروز توی کلاس از لاغر شدن حرف شد، مربی به من گفت: دیگر می‌خواهی چه را آب کنی؟ استخوان‌ها را؟
ورزش می‌کنم. من؟! بله من. من که از ورزش متنفر بودم. به خاطر این که روانپزشک گفته است. پدرم می‌گوید: اگر مستمر ورزش کنی دکتر قرص‌هایت را کم می‌کند.
زاناکس لشم می‌کند. سیتولوپرام بهتر است. کاش زاناکس را حذف کند. استرسم کم شده و خوابم راحت‌تر. کابوس نمی‌بینم. یعنی کم می‌بینم. رویا هم کم می‌بینم. خواب‌های معمولی می‌بینم. خواب‌های روزمره. از دار و درخت و در و دیوار.
توی خواب‌هایم با فاطی کماندوهای جلوی در دانشکده دعوایم می‌شود. توی خواب‌هایم حضور دارند. عوضی‌ها. هفته‌ی پیش که در حیاط پشتی پیش علی و محمد و کیانوش نشسته بودم آمدند و به من گفتند: چرا بد نشستی پیش نامحرم؟ گفتم: بد نشستن یعنی چه؟ کدام آیین‌نامه مدل نشستن را تعریف کرده است؟ بعد اس‌‌ام‌اس دادم به مادرم. گفتم: جنده از این‌ها باشرف‌تر است. حداقل حالی به مردم می‌رساند. این‌ها حال مردم را می‌گیرند.
دغدغه‌ی مادرم این است که من ازدواج کنم. و این که مرضی‌ام زود خوب شود. البته فکر می‌کند که اگر ازدواج کنم حالم خوب خوب می‌شود. جمعه خواستگار می‌آید. خواستگارهایی که می‌آیند مرا مثل گوسفند بخرند. می‌آیند خانه و زندگی‌مان را دید بزنند. ببینند همه‌ی ظرف‌های پذیرایی کریستال چک هستند یا نه؟ مبل‌هایمان چوب اعلاست یا از حراجی‌ها خریده‌ایم؟ بعد ببینند من چطوری راه می‌روم. عیب و ایرادی توی هیکل و قیافه‌ام نباشد.
باید چه بگویم؟ ازدواج! چیز عجیبی است. حتما باید ازدواج کنم. ولی نه با هر کسی. کسی که بفهمد. مرا بفهمد. برایم هویت قائل باشد. خواستگار زیاد آمده و رفته. ولی همیشه انگار یک جای کار می‌لنگیده است. پسرهای بزرگ تیش‌تیش! از من در مورد وضع لباسم سوال می‌کردند. و این که متولد چه ماهی هستم. نازنین‌های مامان! پسر خوبه‌ی مامان! سر به زیر و درس خوانده و اهل کار. لب به سیگار هم نزده‌اند در عمرشان. بس که خوب و سر به زیرند.
دانشگاه! دانشکده! درس! دانشگاه دیوانه است. درس از من می‌گریزد. همین حالا هم این‌ها را می‌نویسم که درس نخوانم. انگیزه دارم. اما باسنم یاری نمی‌کند. دو خط می‌خوانم و یک ربع چرت می‌زنم. به خاطر زاناکس است و به خاطر بهار. اوضاع اقتصادی خوب نیست. ته کیفم عنکبوت جفتک می‌اندازد. مجبورم سخت زندگی کنم. یک قران و دوهزار جمع می‌کنم و راهی به جایی نمی‌برد. هر روز سیگارها گران‌تر می‌شوند. و ساندویچ‌ها. و کتاب‌ها. و جزوه‌ها. و حتی شیرینی‌هایی برای مجلس خواستگاری!

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

پیرزن آمد. کیف کوچکش را گذاشت روی پله. عصای چوبی تراش‌دارش را تکیه داد به دیوار. چادر مشکی‌اش را مرتب کرد. نشست روی کیفش. نصف باسن قلبه‌اش کیف را پوشاند.
پیرزن به دوپسر بچه که جست و خیزکنان می‌رفتند گفت: پسر قشنگِم! برو ببین در مسجد بازَست بَبَم؟ بعد بلندتر گفت: از آنجا داد نزیا. بیا همینجا بگو. پسر بچه رفت. بعد آمد و گفت: بسته‌س. پیرزن گفت: بسته‌اَست؟ پسر رفت.
پیرزن همانجا نشسته بود. من از شیشه‌ی سکوریت نگاه می‌کردم. روبرو، یک ساختمان بلند ناتمام بود. روبرو، یک پراید بود. روبرو، روی دیوار نوشته بود: تخریب ساختمان و خرید نخاله.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

تو خیابون راه می‌رم می‌بینم همه‌ی دخترا از من خوشگل‌ترن؟ چرا آخه؟

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

چند وقت است که نقاشی نکشیده‌ام؟ دلم برای بوی رنگ روغن تنگ شده است. برای پاستل گچی که تمام زندگی‌ام را رنگی کند. برای صدای قرچ قرچ کنته روی کاغذ دلم لک زده است. برای کشیدن دنیاهای رنگی که فرسنگ‌ها با زندگی‌ام فاصله دارند. دلم پر می‌کشد برای محو شدن، برای گم کردن زمان. برای این که این روزهای زرد بمیرند. برای این‌که به جای کابوس‌هایم خواب نقاشی ببینم، خواب نقاش شدن، خواب رنگی، خواب‌های رنگارنگ.

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

عن آقا می‌گوید: من تنها شاعری‌ام که سیگاری نیس. آخر عن آقا! شفیعی کدکنی هم ادعای شاعری ندارد آشغال.

ظهر روز پنجشنبه بیست و سوم تیر ماه 1390

از تمام ذرات کائنات متنفرم.

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

خیلی‌ها از من می‌پرسند که بینی‌ام را کی یا کجا عمل کرده‌ام. وقتی می‌گویم که "عمل نکرده‌ام" به سختی باور می‌کند. هیچی همین! فقط می‌خواستم بگویم خیلی حال می‌دهد.

پی‌نوشت: این پست صرفن جهت خودنمایی و پز دادن و این چیزها بود.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کاش یک دانه از این چوب‌های بلند داشتم که می‌‌شد با آن از اواسط اردیبهشت پرید اواخر آبان ماه.

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

من نمی‌دانم آدم اصلن چرا باید امتحان بدهد؟ وقتی اینقدر چیزهای خوب دیگر هست که بدهد چرا امتحان آخر؟ مثلن برود به دیگران توی کوچه و خیابان دست بدهد که اخوت و مودت را هم پرورش داده باشد. مثلن گفتم. خودتان می‌دانید دیگر. همین دیروز برگه‌ام را که دادم دست استاد دیوانه‌وار گریختم. چون استاد داشت برگه‌ام را نگاه می‌کرد. آنوقت شما خودتان تصور کنید آبروی چندین هزار ساله‌ام می‌رفت. یعنی اصلن چرا یک استاد باید وقتی دانشجویش با چشمان مضطرب برگه را می‌دهد به آن نگاه کند؟ در عوض من رفتم توی کانون نشستم و بستنی خوردم. بستنی را یک آقای سیبیلو آورد که یک دو روز پیشش با هم دعوا کرده بودیم. بستنی فالوده‌ای چیز خوشمزه‌ای است. دوست دارمش. بعدش هم دو سه نخ سیگار کشیدم. علی هم آن آخرها آمد و گفت که می‌افتد. اصلن یک جو بدی بود. همه از این که امتحان داده بودند ناراحت بودند. یا کلن من امروز مرخصی گرفتم که درس بخوانم. هیچی نخوانده‌ام. از درس‌هایی که ریاضی دارند بدم می‌آید چون نمی‌شود بافت. من دوست دارم ببافم. اصلن چرا باید جواب یک چیزی مطلقن یک چیزی بشود؟ سر همین امتحان جامعه شناسی 2 سر یک سوال نوشتم: من نظری ندارم. استاد هم نمره‌ی کامل داد. امتحان یا اصلن نباید باشد یا باید اینطوری باشد. من نمی‌دانم این چند هزار سال جامعه‌ی بشری چرا تا به حال چاره‌ای برای امتحان نیندیشیده‌اند؟ بیایید متحد شویم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

بدین وسیله خوندن سه فصل اقتصاد و به استادم، پدر و مادر عزیزم، دوستانم بخصوص علیرضا، هم اتاقی‌هام و همه‌ی همراهانی که منو تو این امر خطیر یاری کردن تبریک می‌گم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

کار کردن در کتاب‌فروشی یک جورایی است. یعنی یک بخش قشنگ رویایی دارد و یک بخش عن. البته آن بخش رویایی‌اش بر آن بخش عنش می‌چربد. من و سین عزیزم از صبح تا شب می‌رویم کار می‌کنیم. خودمان هم می‌دانیم حمالیم. ما حمال‌های خیلی خوبی هستیم. این را همه می‌دانند. من حمال دو شغله هستم. یعنی برای یک شرکت نمی‌دانم چی چی پروژه‌های علوم اجتماعی می‌نویسم. چشمانم کور می‌شود پای مانیتور. این کار به جز حقوقش کلن عن است. یک کسشعرهایی می‌نویسم. مجبورم هر شب کلی یعنی دو سه تا کتاب بخوانم. یکی از بخش‌های عن کتابفروشی سر کردن با آن یکی فروشنده است که به جز من و سین عزیزم آن جا کار می‌کند. خیلی عن است. مثل سگ هار. اسمش را گذاشته‌ایم: عن آقا. عن آقا مثل دانشگاه تهرانی‌ها خیلی پرمدعاست. فکر می‌کند همه چیز را می‌داند. من مطمئنم کیس بسیار مناسبی است برای این که در دانشگاه تهران درس بخواند. ولی نمی‌خواند. من نمی‌دانم چرا دانشگاه تهرانی‌ها این قدر ادعا دارند؟ مثل اینکه یادشان رفته در ایران چیز مزخرفی به نام کنکور وجود دارد که هر کسی می‌تواند با اندکی خر زدن وارد دانشگاه تهران شود. ما از هفته‌ی دیگر امتحان داریم. من از اول ترم حتی یک کلمه هم نخوانده‌ام. سر بیشتر کلاس‌ها هم خواب بوده‌ام. هفته‌ی پیش سر کلاس حقوق خوابیده بودم. محمد کنار من بلند حرف زد. من پریدم. استاد گفت: ببخشید مزاحم خوابتان شد. سر کلاس تحلیل جمعیت هم همیشه دیر رفته‌ام. هیچ وقت هم تمرین تحویل نداده‌ام. همان هفته‌ی پیش استاد سر کلاس یک تمرین داد. بعد از من پرسید: ورق خودکار داری بنویسی یا از بچه‌ها بگیرم برایت؟ من آدم بسیار عنی هستم. مادرم می‌گوید: یادت باشد رفتی تهران که درس بخوانی. پدرم هم پز می‌دهد دخترم دانشگاه تهران درس می‌خواند. آن‌ها امیدوارند دخترشان مدرک دانشگاه تهران بگیرد و شوهر خوبی بکند. تابستان خوابگاه نداریم. باید بروم دنبال یک پانسیون بگردم. چند ماه است که از خانواده‌ام پول نمی‌گیرم. خودم کار می‌کنم. فکر می‌کنم خیلی باحال هستم. من همیشه از خستگی رو به مرگم. اولین امتحانم مبانی جامعه‌شناسی 2 است. مبانی 1 را نوزده شده‌ام و از این بابت کلی پز داده‌ام. دکتر شریعتی معمولن بیشتر از هفده به نمی‌دهد و من نوزده شده‌ام. من هم یک عن پرمدعای یک دانشگاه تهرانی هستم. دانشگاهی که عن پرورش می‌دهد. همین پست نماد این مدعاست. خدا می‌داند چرا این‌ها را نوشتم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

غروب‌ها که از شهر کتاب می‌آیم بیرون، از یک خیابان باریک می‌روم بالا که سوار اتوبوس شوم. همانجا در تاریک روشن خیابان خلوت یک نخ سیگار می‌گیرانم و به یاد تو می‌کشم. سیگارهای هر غروب توی خیابان روزمرگی‌هایم بوی تو را می‌دهند.‏

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

امروز پی بردم که نشستن من رو صندلی با ورود مشتری به مغازه همبستگی مثبت داره.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

ینی من که ترم دوم احضار می‌شم کمیته‌ی انضباطی ترم پنجم اخراج می‌ شم؟
هاهاها. من در شهر کتاب کار می‌کنم. دلتان بسوزاد و بجزاد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

من: هوووزززززززززسيبتخيببررررررررر (همراه با لرزش بدن بخصوص دست و پا)
مامانم: چي شد؟
من: امروز شاهزاده‌ي قصه‌ها رو ديدم. رعشه گرفتم از عشق.
مامانم: دو نخطه سكوت!

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

می‌زند روی شانه‌ام. می‌گوید: شب خوبی داشته باشی. می‌خواهم گریه کنم. بنشینم کنار خیابان و فریاد بزنم: امکان ندارد. امکان ندارد.‏

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

من و داستان

بعد از داستان نوشتن حس خوبي دارم. يعني هر بار كه يك داستان مي‌نويسم حس آرامش عجيبي همه‌ي وجودم را مي‌گيرد. مهربان مي‌شوم. با همه خوب صحبت مي‌كنم. اين حس تا دوباره خواندن داستان ادامه دارد. وقتي كه مي‌خواهم داستانم را ويرايش كنم همه‌ي وجودم پر از نفرت مي‌شود. حس مي‌كنم چرت و پرت نوشته‌ام. مدام نگرانم. از نوشته‌ام بيزار مي‌شوم. حالم بد مي‌شود. عصبي و بداخلاق و بي‌حوصله، سه چهار بار داستانم را مي‌خوانم و اديت مي‌كنم. اين حس هم تا وقتي كه داستانم را بدهم كسي بخواند ادامه دارد. يعني نه براي اين‌كه بگويند: به به و چه چه و اين حرف‌ها! بارها شده داستان‌هايم را فرو كرده‌اند در چاه فاضلاب و بيرون آورده‌اند. فقط يك جور عجيبي است. بايد كسي بخواند تا من خيالم راحت شود. بارها با فيلسوف در مورد اين ميل عجيب خوانده شدن حرف زده‌ايم. ميل عجيبي‌است واقعن.
مشكل ديگر اين است. استادم پيشنهاد داده است كه داستان‌هايم را جمع كنم تا مرا به ناشرش معرفي كند. ناشر نسبتن معتبري است. علاقه‌ي عجيبي دارد به چاپ داستان جوجه‌نويسنده‌ها. البته استادم جوجه‌نويسنده نيست. كلي كتاب دارد و كلي هم جايزه‌ي ادبي برده است. مرا به نشر آموت هم معرفي كرد. آقاي عليخاني مي‌گويد: رمان بنويس. ولي من نمي‌توانم. پارسال داشتم يك داستان بلند مي‌نوشتم. من مي‌نوشتم و فيلسوف بلافاصله اديتش مي‌كرد. ولي وسط‌هايش واژه كم آوردم. حس مي‌كردم هر جمله‌اي كه مي‌نويسم تكراري است. حالم بهم مي‌خورد. نصف و نيمه ولش كردم. نابودش كردم. فكر كنم فيلسوف هنوز آن جسد نيمه‌جان را نگه داشته است. مشكل من رمان نوشتن است. من پاي داستان كوتاهم. نمي‌توانم طولاني بنويسم. رمان كه ديگر جاي خود دارد. يك بار يكي از منتقدهاي كلاسمان گفت: با اين زبان داستان‌نويسي مي‌تواني به راحتي رمان هم بنويسي! ولي من نمي‌توانم. گمان مي‌كنم مشكل از وبلاگ باشد. به كوتاه‌نويسي عادت كرده‌ام.
چند وقت پيش علي و محسن و محمد داشتند در مورد اين‌كه بروند با هم خانه مجردي بگيرند حرف مي‌زدند. بعد از من و سپيده پرسيدند: كدامتان آشپزي بلديد؟ من گفتم: من. علي رو به محسن گفت: نه. ولش كن. اين نويسنده است. به درد نمي‌خورد. هي مي‌خواهد بنشيند و بنويسد و بخواند. زن بايد خانه‌دار باشد! هر چند من و سپيده بهشان حمله كرديم ولي اين نام نويسنده خيلي كيف داد. تا آن روز اين نام را نسبت به خودم نشنيده بودم. يك بار هم گفتم: نمي‌دانم چرا با وجود اين‌ سيگارهاي خوب من از بهمن كوچك خوشم مي‌آيد؟ علي گفت: چون نويسنده‌اي. گفتم: مگر نويسنده‌ها بهمن كوچك دوست دارند؟ گفت: بله.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

الآن خيلي خوشحالم. چون امشب يه داستان نوشتم.