‏نمایش پست‌ها با برچسب dairy. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب dairy. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

چند وقت است که نقاشی نکشیده‌ام؟ دلم برای بوی رنگ روغن تنگ شده است. برای پاستل گچی که تمام زندگی‌ام را رنگی کند. برای صدای قرچ قرچ کنته روی کاغذ دلم لک زده است. برای کشیدن دنیاهای رنگی که فرسنگ‌ها با زندگی‌ام فاصله دارند. دلم پر می‌کشد برای محو شدن، برای گم کردن زمان. برای این که این روزهای زرد بمیرند. برای این‌که به جای کابوس‌هایم خواب نقاشی ببینم، خواب نقاش شدن، خواب رنگی، خواب‌های رنگارنگ.

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

من يه هم‌اتاقي دارم كه خيلي خوبه। خيلي خوبه‌ها। از همه‌ي هم‌اتاقيام بهتره। مثه خودمون شماليه। البته استانش فرق داره। ولي خب مال كرانه‌ي دلفريب درياي مازندرانه। منم نسبت بهش تيريپ ناسيوناليسم و هم ولايتي و اينا। كاري ندارم।
ولي اين بچه (شيش سال از من كوچيكتره) يه عادت تخمي داره। اونم اينه كه هر فيلم و داستاني رو كه ديده يا خونده واسه آدم تعريف مي‌كنه। يا مثلن يه آهنگ انگليسي مي‌شنوه از آدم مي‌پرسه: فهميدي معنيشو؟ اگه بگي نه واست ترجمه مي‌كنه!
چند بار بهش گفتم خوشم نمياد। حوصله ندارم। اصن چه معني داره فيلمي رو كه ديدي بشنوم؟ به خرجش نمي‌ره।
مثلن هفته‌ي پيش داشتيم مي‌رفتيم سلف شروع كرد به تعريف كردن ماجراي يه مدافع حقوق بشر تو آمريكا। منم فك كردم يه مطلب باحاله كه جايي شنيده। بعدش فهميدم يه فيلمه। يني رسمن قيافه‌ام دو نقطه سكوت شده بود।
بعد يه همشهري داره كه تو يه طبقه‌ي ديگه است। بهش مي‌گيم بك گراند بس كه هميشه تو اتاق ماست। اون مياد پيشش مي‌گه: واسم فيلم تعريف كن! يه بار اومد گفت: درباره‌ي الي رو واسم تعريف كن!!! من فكم رسيده بود به ميز। آخه درباره‌ي الي قابل تعريف كردنه؟ فك كنم تو شهرشون رسمه واسه هم فيلم تعريف كنن। اونم تعريف كرد। اينقدر طول كشيد كه آخرش من مداخله كردم كه زود تمومش كنه।
واقعن موندم چي كار كنم। ثواب داره। يه راهي پيش پام بذاريد।
پي‌نوشت: همون‌طور كه مي‌بينيد نقطه‌ها تو وبلاگم تبديل به । مي‌شن। معلوم نيس چه مرگشه। يني چي اصن؟

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

من خلم. مرض دارم. ديوثم.
عارفه مي‌رفت پيش مشاور خوابگاهمون و كلي هم تعريف مي‌كرد. اون روزي اصرار به اصرار كه تو هم بيا برو و آدم يه چيزايي رو واسه يكي هي تكرار كنه خوبه و فلان. منم خر شدم با هم رفتيم وقت گرفتيم.
حالا ديشب رفتم نشستم به حرف زدن سر يه ربع مشاوره مي‌گه: درجه‌ي شديد افسردگي رو داري نشون مي‌دي. از من كاري برنمياد. بايد معرفي‌ات كنم به همكار روانشناس باليني‌ام. شايدم مجبور بشي قرص مصرف كني. بعدش باهام اومد بيرون و به منشي گفت: در اسرع وقت به ايشون نوبت بده و رفت تو اتاقش. منشيه هم گشت تو دفترش گفت: سه شنبه‌ي دو هفته‌ي ديگه. منم گفتم: باشه. عين كسخلا گيج و ويج در حال فحش دادن به خودم اومدم بيرون. تا رسيدم دم ساختمون خودمون منشيه زنگ زد گفت: خانوم دكتر مي‌گن: سه شنبه‌ي دو هفته‌ي ديگه ديره. همين شنبه ساعت سه بيا. هر چي من اصرار كه بابا جان كلاس دارم گفت: خانوم دكتر مي‌گن: نبايد وضع از اين پيچيده‌تر بشه.
هيچي. دستي دستي خودمو انداختم هچل. حالا مگه دس از سرم ورمي‌دارن؟ بدبختي شماره‌ي خونمونم دارن اگه نرم زنگ مي‌زنن خونه. البته خودم زنگ زدم به مامانم اعتراف كردم كه يهو شوكه نشه.
ولي مرض دارم. مشاوره كيه؟ روانشناس كيلو چنده؟

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

از دیروز تا حالا یه سره دارم می‌لرزم. اینقدر که سیه چشم هر چی بغلم می‌کرد نمی‌تونست گرمم کنه. آخرش یه گیلاس شراب داد بخورم. بعدشم سیگار پشت سیگار اینقدر که فشارم افتاد. هی می‌گه: چرا اینجوری می‌کنی با خودت؟ کسی نمی‌فهمه. می‌خوام بمیرم. می‌خوام زجرکش کنم خودمو. سرطان بگیرم. داغون بشم. بمیرم. بمیرم.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

هی زیر لب می‌گم: گه خوردی! ولی نمی‌دونم مخاطبم کیه!

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

آگهي استخدام

به يك عدد همراه خوب جهت قديم زدن زير باران در خيابان‌‌‌هاي تهران نيازمنديم.
با لبخند و حرف‌هاي عالي
گرفتن دست‌هايش به عنوان پورسانت

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

چه جوري تحمل مي‏كنم؟!!‏

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

کوی دانشگاه

تصور خیلی بد از زندگی تو خوابگاه داشتم. ولی الآن نظرم عوض شده. عاشقشم. خیلی حال می‏ده و اینا. البته من همیشه اون گهی که بودم می‏مونم. ینی هر چقدرم که حال بده و خوش بگذره بازم من همون افسرده‏ی درپیتم که همیشه بودم. ولی خب استقلال از خونواده خوبه. به همه‏اتون توصیه می‏‏کنم برید شهرای دیگه زندگی کنید. همین

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

سيگارهاي عزيزم

يه پاكت سيگار تو جيب كوچيكه‌ي كيفم قايم كردم. تو مهموني كيفم رو گذاشتم رو مبل. خواهرم حواسش نبود نشست روش. تموم مدت دلم مي‌خواست كيفم رو جلوي چشم همه مخصوصن مامان بابام باز كنم ببينم سيگارام شكستن يا نه. از اول تا آخر مهموني به اين موضوع فكر مي‌كردم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

مادر زن‌دایی‌ام وقتی از یه چیزی تعجب می‌کنه با ته لهجه‌ی ترکی می‌گه: والله؟
اگه من و مامانم و آیناز اون لحظه بهم نگاه کنیم از خنده منفجر می‌شیم.

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

یه دسته گل رز کِرِم با لبه‌های صورتی رو میز اتاقمه. قشنگ‌ترین دسته گلی که دیدم. بهترین هدیه‌ای که تا حالا گرفته‌ام.

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

تا حالا گنجیشک گرفتین تو دستتون؟ دیدین قلبش چه جوری می‌زنه؟ قلب منم همون‌جوری می‌زنه.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

آیناز: من با مردی که فوتبال دوست داشته باشه, عروسی نمی‌کنم.

من: من با مردی که ورزش دوست داشته باشه, عروسی نمی‌کنم!

سگ جون

یعنی پهلوهام همچین درد می‌کنه, همچین درد می‌کنه که دلم می‌خواد زمین و زمان و چنگ بزنم. ولی پررو پررو درس می‌خونم و میام تو نت چرخ می‌زنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

من چه غمگینم امشب

چه جوری می‌شه به کسی که با چشمای پر از آرزو به دهن آدم خیره می‌شه " نه" گفت؟ چه جوری می‌شه؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

اون خودش قند و نباته

چند روزه شاهزاده‌ی قصه‌ها هی جلوم سبز می‌شه. بعد یه جوری نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه. آقا دل من آی غنج می‌ره آی غنج می‌ره!

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

یه سوال تــ.خ‍‍ــ‍ می

به نظرتون وبلاگاتون دخترن یا پسر ؟
خانوم یه نقطه‌ای که خب دختره . ولی آک رو مطمئن نیستم .

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

من برف می‌خوام

آسمون ! فقط هیکل گنده کردی ؟ یه کاری کن برف بیاد تا کمرم . فهمیدی ؟

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

آنیموس شجاع من

من می‌ترسم . من ضعیف شده‌ام و می‌ترسم . دلم می‌خواهد یکی باشد که نترسد . نترسد ولی به من نگوید ترست بی‌مورد است . نگوید چیزی برای ترسیدن نیست . فقط ترسم را بفهمد . بعد بغلم کند و بگوید : سرتو بذار رو شونه‌های من . من هم سرم را روی شانه‌هاش بگذارم و زارزار گریه کنم .

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

طمع خام

کاش الان شنبه‌ی هفته‌ی دیگه بود !